روزی روزگاری من...


منزل
تماس
 

جمعه ۱٩ مهر ،۱۳۸٧

 

پایان

 

این را زنی در آب ها می خواند

در آب های سبز تابستان

گویی که در ویرانه ها می زیست...

 

روزی، روزگاری من بودم و این صفحه ی خاکستری که من و روزگارانم را می نگاشت. وقت خانه تکانی، جای آلبومِ عکس های قدیمی تهِ کمد است. پهلوی بقیه ی یادگارهای منی که بودم.

 

پ.ن. این قصه هم به سر رسید.

 
 

نسيم : ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ

 

جمعه ٢٢ شهریور ،۱۳۸٧

 

 

 

مرا

     تو

بی سببی

                 نیستی

به راستی

صلتِ کدام قصیده ای

                                ای غزل؟

 
 

نسيم : ٩:٢٤ ‎ب.ظ

 

سه‌شنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٧

 

 

 

در بیابان

سحر فرا می رسد

کسی این را می داند

بورخس

 
 

نسيم : ٩:٠۸ ‎ب.ظ

 

جمعه ۱ شهریور ،۱۳۸٧

 

سیب سرخ حوّا

 

می شکوفم؛ جوانه می زنم؛ سبز می شوم؛ بار می دهم؛ آن جا که دستانت می خوانند.

پوستم ترک می خورد؛ از هم می شکافم؛ باد می شوم؛ می وزم، می روبم؛ آسمان ها را شکل می دهم؛ کوه ها را میفرسایم؛ دریاها را می بارم؛ آن گاه که مرا آواز می دهی.

بخوان مرا، که آواز دستانت را بزیم؛ که زیبا شوم؛ که بیافرینم.

 
 

نسيم : ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٧

 

 

 

در فراسوی مرزهای تن ات تو را دوست می دارم.

 

آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده

روشنی و شراب را

آسمانِ بلند و کمانِ گشاده ی پُل

پرنده ها و قوس و قزح را به من بده

و راهِ آخرین را

در پرده ای که می زنی مکرر کن.

 

در فراسوی مرزهای تن ام

تو را دوست می دارم.

 

شاملو

 
 

نسيم : ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ

 

جمعه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٧

 

 

 

یه چیزی بهم می گه که یه جای کار می لنگه اساسی.

پ.ن. جدیداً وحشتناک رقیق شده ام. آبکی شدن پست هام رو بگذارید به حساب همین موضوع!

 
 

نسيم : ٥:۱٧ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ٢٠ خرداد ،۱۳۸٧

 

 

 

We had joy we had fun we had seasons in the sun
But the hills that we climbed were just seasons out of time

 
 

نسيم : ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ

 

جمعه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٧

 

 

 

رذالت هایشان را تک به تک دیده ام. با این وجود، بله با این وجود است که دوستشان دارم. شاید به خاطر این که همه مان شبیه همیم!

 
 

نسيم : ٥:۱٤ ‎ب.ظ

 

یکشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٧

 

پایان

 

دیر است...

همه ی آن شب های آبی را دانه دانه به نخ کشیدم و سوزن زدم بر کوسن ها و بر پیرهن هایی با نقش بهار. همه ی لبخندهای سرخ را گردنبند و گوشوار و دستبند ساختم... موهایم چه شد؟ موهایم که در باد می رقصید و لابه لای انگشتانت آواز می خواند چه شد؟

بهارانم در ته چمدان بید گذاشتند و رشته های سرخ، ته کشو زیر خروارها کاغذ و دفتر باطله از یاد رفتند و گیسوانم از میان ترپ و ترپ گام های رهگذرانِ همیشه و هنوز فرو ریخت.

به مادرم گفتم:دیگر تمام شد.

گفتم همیشه زودتر از آن که فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

 
 

نسيم : ٩:۳۱ ‎ب.ظ

 

جمعه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٧

 

 

 

اگر زندگی کردن رنج بردن است، پس برای زنده ماندن باید ناگزیر معنایی در رنج بردن یافت.

 
 

نسيم : ۱:٤٢ ‎ب.ظ

 

 
نسيم



نویسندگان
نسيم


آرشیو وبلاگ
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
آبان ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥

لینک دوستان
دلتنگستان
قصه های عامه پسند
گفته بودم
یادداشت های کریم
بندباز
لنيوم
موزيکولونيا
موومان پنج م
همين جوری
ققنوس سوخته
سمانه
ضد خاطرات
قورباغه ی دهن گشاد
میرزا پیکوفسکی
وسوسه ها
قاصدک*
زندگی شاید همین باشد
یادداشت هایی بر روی ۵۰ تومانی
بساباد
نامه هایی به باد
دست خط ورق 53 ام
پرشين وبلاگ

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]