دیر است...
همه ی آن شب های آبی را دانه دانه به نخ کشیدم و سوزن زدم بر کوسن ها و بر پیرهن هایی با نقش بهار. همه ی لبخندهای سرخ را گردنبند و گوشوار و دستبند ساختم... موهایم چه شد؟ موهایم که در باد می رقصید و لابه لای انگشتانت آواز می خواند چه شد؟
بهارانم در ته چمدان بید گذاشتند و رشته های سرخ، ته کشو زیر خروارها کاغذ و دفتر باطله از یاد رفتند و گیسوانم از میان ترپ و ترپ گام های رهگذرانِ همیشه و هنوز فرو ریخت.
به مادرم گفتم:دیگر تمام شد.
گفتم همیشه زودتر از آن که فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم